خرید بک لینک

قصه ی ازدواج

مطالبی با زمینه روانشناسی،روان درمانی وخاطرات

قصه ی ازدواج

۲۴ سال از زندگی مشترکم گذشته.۲۴ سال.حالا دو پسر ۱۶ و۱۸ ساله دارم که تا همین سن هم قدشان از خودم بلندتر است وحتی عقل وهوششان از من بیشتر.بچه هایی که اهل درسند و مودب ومگر من از زندگی چقدر باید بخواهم.

بگذریم که اگر سر حوصله پای درددلم بنشینی حتماً لابلای حرفهایم می شنوی یا می فهمی که از شوهرم واز خانواده خودم یک کهکشان دلخوری ورنجش تلنبار شده دارم.پدر و مادری که انگشت شمار خاطره ی آغشته به مهری ازشان به یاد دارم و مرا بعد از یک جلسه خواستگاری با انجام تحقیقات محلی(که فقط در مورد مذهب پرس وجو کرده بودند) به مردی دادند که یک هفته بعد از عقد وقتی پدر ومادرهامان روانه مان کردند با هم برویم سفر جمکران در حالیکه توی صحن مسجد جمکران نشسته بودیم شروع کرد به گفتن اینکه گاهی فکر می کند امام زمان است و نشانه هایی هم در جهت تاییدش دارد.مثلاً اینکه اسمش فلان است واسم پدر بزرگش فلان وموتور دارد! اینکه دوره ای است که مردم بجای اسب موتور سوار می شوند ودر واقع موتور نماد اسب است.

همانجا بود که فهمیدم باید قید این زندگی مشترک را بزنم.۶ ماه قطع رابطه کردم وپیگیری روند طلاق که یکدفعه در خیابان دیدمش ولی اومرا ندید.حالش به شدت زار وپریشان بود ونظرم را عوض کرد.تصمیم گرفتم ببرمش پیش روانپزشک و به زندگی با او ادامه بدهم.

اگر سرزنشم می کنید که حماقت کردم پس بدانید که خودم هم به مراتب این کار را کرده ام.حالا که دوباره همه ی این سالها را مرور می کنم میفهمم که چه شد و چرا این همه رنج را قبول کردم وماندم.ذهن ناخودآگاه من که قبل از ازدواج سالها تجربه ی زندگی در خانه ی پدری را با خود داشت بی آنکه خودم آگاه باشم می‌دانست ماندن در خانه ی پدری به عنوان یک زن مطلقه می‌توانست به مراتب دردناک تر ورنج آورتر باشد.پس منی که تا پیش از آن نیز لحظات خوشایندی را در خانه ی پدری تجربه نکرده بودم از چاه خانواده به چاله ی شوهر پناه بردم.

برچسب: نویسنده: 1290676471 تاريخ: سه شنبه 23 تير 1405 ساعت: 16:32

صفحه بندی