خرید بک لینک

وقتی دخترِ خانه بودم

مطالبی با زمینه روانشناسی،روان درمانی وخاطرات

وقتی دخترِ خانه بودم

تا اونجایی که یادم میاد معجزه ای توی زندگیم اتفاق نیفتاده،مثل همه ی دخترهای هم سن وسال خودم تا ۶-۷ سالگی دنبال خاله بازی وعروسک بازی بودم ،بعدش هم درس ومدرسه.شاگرد اول وبچه خرخون هم نبودم اگه کارت آفرین زیاد داشتم، ولی تک وتوک نمره زیر ۱۵ هم میگرفتم.

خانواده ی من یه خانواده به شدت مذهبی اند.پدرم یه نظامی بود که معتقد بود انقلاب با عرق جبین وهمت اون حفظ شده ومادرم از فرط تعصب مذهبی دو جفت جوراب روی هم می‌پوشید مبادا خدای ناکرده چشم نامحرمی به پاهایش بیفتد.

و من اولین فرزند خانواده در جوانی تصمیم گرفتم راه خودمو برم.راهی که به نظر خودم درست بود اگرچه اطرافیان فکر می‌کردند غلطه ویکی از اون نظرها این بود که می خواستم چادرو بذارم کنار،برای همین یه مدتی مخفیانه این کارو کردم.

توی فامیل تقریباً همه از اونایی بودن که اگه می فهمیدن چادر رو برداشتم باهام قطع رابطه می کردن(یه جور تحریم اخلاقی) ولی خیلی اهمیتی نمی دادم.ولی پدر و مادرم برام مهم بودن واتفاقاًاز همه کله شق تر ومتعصب تر.

روزیکه پدرم فهمید بی چادر از خونه بیرون رفتم خون جلوی چشماشو گرفته بود ،کاردش می زدی خونش در نمی اومد.داد وفریاد راه انداخت که اگه بازم این کارو بکنم دیگه سر قبرشم حق ندارم برم.

من گیر کرده بودم.نمی دونستم باید چکار کنم.تا چند روز خونه شبیه منطقه جنگی بود،بالاخره تصمیم گرفتم این کارو کنم،دیدم بین پدر ومادرم با مادر راحت‌تر میشه حرف زد،بهش گفتم که طبق باورهای خودش گناه غیبت خیلی بیشتر از مانتویی شدن منه،بنابراین هر وقت که مامان پشت سر کسی حرف بزنه(که عادت هر روزش بود)منم اجازه دارم چادرمو بردارم.

الان که فکرشو می کنم می بینم فکر هوشمندانه ای بوده

برچسب: نویسنده: 1290676471 تاريخ: سه شنبه 23 تير 1405 ساعت: 16:32

صفحه بندی