سالهای زیادی عادت داشتم هر وقت از چیزی ناراحت بودم حرفهایم را در کتابچه ای می نوشتم با تاریخ وساعت وحالا دارم آن کتابچه را مرور می کنم.وقتی در حال خواندنش هستم لحظاتی می رسد که مثل کسی که دچار برق گرفتگی شده باشد،تمام موهایم به تنم سیخ می شود.
من حالا ۲۵ سال از زندگی مشترکم گذشته ولی نوشته هایی دارم که بعضی ۳ماه وبعضی حتی کمتر از یکماه از عروسیمان گذشته ومن اینطور نوشته ام:"نمی تونم تو رو همیشه کنار خودم ببینم.می دونم که یه روزی بالاخره از تو جدا میشم.دلم اینطور گواهی میده." و حالا من در آستانه ی جدایی ام!
چیزی که در واقع از روز اول به آن واقف بوده ام. تمام اشکالات این رابطه وشدت و حدتش از همان اول برایم مشخص و واضح بوده،اما تصمیم گرفته ام که بمانم شاید حتی در ناخود آگاه.شاید برای اینکه همیشه دلم بچه می خواسته.شاید می خواسته ام بچه دار شوم وبعد وقتی بچه ها بزرگ شدند و توانستم با بچه ها یم جدا شوم،دست به این کار بزنم.شاید
برچسب:
نویسنده: 1290676471